تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - استخوان هایی که روزی پدرش بودند!
 
 


<-BlogDescription->

استخوان هایی که روزی پدرش بودند!



معصومه بار اول بود پدر را می دید ..  پدر که نه ..!  استخوان هایی که روزی پدرش بودند !

رویش را که باز کرد چند پاره استخوان دید ..  همینطور هم تصور میکرد ..  دست به کار شد!  با نهایت آرامش ..  زیر و رو میکرد .. انگار دنبال چیزی میگشت ..

 استخوانی را بیرون کشید ..  کمی نگاهش کرد ..  با اشتیاق شروع کرد به بوسیدن..  اشک میریخت و آن را روی سرش میکشید ..

میگفت:این دست بابامه .. یه عمر حسرت میخوردم که چرا نه من میتونم دست بابامو ببوسم .. نه بابام میتونه دست بکشه روی سرم و نوازشم کنه ..

"دختر شهید بزرگوار علی اکبر عارف"


::
:: مرتبط با: شهدا شرمنده ایم , دفاع مقدس , مذهبی ,
:: برچسب‌ها: پدر , استخوان , استخوان دست , نوازش , دختر شهید , شهید علی اکبر عارف , فرزند شهید ,
نویسنده : رزمنده
تاریخ : جمعه 14 تیر 1392