تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - ...
 
 


<-BlogDescription->

...
شهـــر اشــغال و خالــی از سکــنه شــده بــود !

در حیاط یکی از خانه های هویزه طفـــل چند ماهـــه ای در گهـــواره 

بود و گــریه می کرد !

جنازه ی مــادر و خواهــر کوچکش بر اثر انفــجار گلوله ی خمپاره 

در گوشه حیاط افتاده بــود !

دو نظامی بعثـــی وارد حیاط خانه شدند !

یکی از نظامیان سر نیــزه اش را روی اسلحــه اش وصل کرد و

نوک ســر نیزه را به لــب های طــفل نزدیک کرد !

طفــل معصــوم، به محض اینکه لبهــایش نــوک ســر نیزه را

لمــس کرد شــروع به مــکیدن کرد ! 

طــفل از گرسنگــی آن قدر نــوک ســرنیزه را به جای پستان های 

مادرش مــکید تا لــب هایش خراشیدگــی پیدا کرد !

لــب هایش خــون آلــود شد و خــون خودش را به جای شیر مــادر

از گرسنگــی می خــورد تا . . . 





.: منبع کتاب پایــی که جا مــاند :.


::
:: مرتبط با: شهدا شرمنده ایم , عاشورایی , دفاع مقدس , مذهبی ,
:: برچسب‌ها: شهر , طفل , خون , شیر , پایی که جا ماند ,
نویسنده : مجنون
تاریخ : جمعه 21 تیر 1392