تبلیغات
شهدا شرمنده ایم - بابایی ...
 
 


<-BlogDescription->

بابایی ...

سلا بابا جونم.

بابایی... 

شب بیابون خیلی سرد و تاریک بود.

ارتفاع ناقه هم خیلی زیاد بود.

ولی من حاضرم بازم تو اون شب تاریک از رو ناقه بیفتم ولی بتونم مادرتو ببینم، به شرط اینکه ایندفعه با لگد بیدارم نکنن.

بابایی دست اون مرد مو قرمزه خیلی سنگین بود.

بش میگفتن زجر فکر کنم.

راستی بابا انگشتر اون یکی مرده که زد تو صورتم چقد شبیه انگشتر تو بود.

بابا اون گوشواره خوشگلام بود داداش اکبر برام خریده بود، یه مرده اومد کشیدشون، خودم میخواستم باز کنم بش بدما ولی فکر کنم خیلی عجله داشت.

بابایی چادرم سوخته، ولی هنوز رو سرمه، عمه میگفت چادر خاکی ارثیمونه سعی کن خوب حفظش کنی.

بابا سرتو درد نیارم.

فقط یه خواهش دارم.

برام لالایی میخونی!!؟؟

آخه دلم برات خیلی تنگ شده میخوام بخوابم بیام پیشت...


دل نوشت: بی بی جان دیگه نمیزاریم کسی به شما و حرمتون چپ نگاه کنه.


::
:: مرتبط با: عاشورایی , مذهبی ,
:: برچسب‌ها: حضرت رقیه(س) , بابایی , شهادت حضرت رقیه(س) , مادر , حضرت زهرا(س) , چادر خاکی ,
نویسنده : مجنون
تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1392